آنچه که برای من الهام بخش است…

تجربه های الهام بخش من در زندگی

آنچه الهام بخش من بوده است..

از معلم هام بگم.

دوران راهنمایی؛ معلم ریاضی داشتم بنام آقای دنیادوست. سال دوم راهنمایی همزمان با ریاضی معلم درس هنر مان هم بود. معلم فوق‌العاده سفت و سخت‌گیر و گاها با دست بزن! یادمه یک بار به خاطر بلد نبودن درس همه کلاس را در حیاط مدرسه به صف کرد. زمستان بود و هوا خیلی سرد چند دقیقه ای که گذشت همه دست ها از سرما سرخ شده بود واجازه در جیب گذاشتن دست‌‌ها را هم نمیداد. چند دقیقه‌‌ای بعد همه را با چند ضربه شلنگی نواخت.. دستهای من سرخ شده از شدت سرما و ضربه شلنگ ورم کرده بود!

با این وجود این آدم برای من الهام بخش بود. جدیت در کارش؛ اهمیت به کلاس و مهمتر از همه اینکه همیشه بخشی از کلاسش به صحبت دوستانه با ما و کلا صحبت از زندگی میگذشت. شاید اولین مهارت های زندگی من در اون کلاس شکل گرفت. آن روزها من با مشقت های زندگی بسیار درگیر بودم ولی او با گفته هایش به من آموخت که رنج ها و محرومیت زندگی می تواند باعث ساخته شدن آدم می شود. یک روزی سرنهار که ما چند نفری به دلیل دوری خانه تا مدرسه، نهار از خانه میاوردیم و در مدرسه نهار میخوردیم، اومد سر نهار ما و یکی از بچه که وضعیت معیشیتی از همه پایین تر بود، از خجالتش بخاطر حضور معلم غذایش رو نمیخورد. وقتی معلم بهش گفت غذایش را بخورد گریه اش گرفت. و ما چند نفری شاهد آن ماجرا بودیم. بخاطر همین گریه نشست و سرگذشت دوران کودکی خود را برای ما تعریف کرد.. از سختی ها و نداری هایش گفت و اینکه چه روزگاری مشقت باری را گذرانده… یک ساعتی برای ما از وقت استراحتش زد و حرف زد.. آن دوستمان رو که گریه کرد آروم کرد و نشست با ما هم سفره شد و غذا خورد و با صحبت هاش یک ساعت بیاد ماندنی در زندگی ما ایجاد کرد که من بعد از آن دیگر هیچ وقت به او بچشم یک معلم سفت و سخت گیر نگاه نمی کردم..

او برای من الهام بخش بود گرچه گاها شدت عمل، که شاید لازمه آن محیط روستایی بود و دانش آموزان آن بود، آزرده خاطرمان می کرد.

یادم میاد سال سوم هنرستان که بودم دبیر دروس تخصصی ام، آقای مهندس اسفندیاری الهام بخش من بود. اون آن زمان متفاوت از همه دبیران دیگر هنرستان ظاهر می شود. از سطح مدرکش که کارشناس ارشد بود و یک رده بالاتر از بقیه دبیران هنرستان، نوع پوشش‌اش و حرف زدن‌اش و مهمتر از همه دیدگاه و عشقی که به کارش می‌داد. یادمه که ما دوتا درس با نام محاسبات فنی 1 و 2 تو هنرستان داشتیم که من درس محاسبات فنی یک را که در سال دوم تدریس می‌شد دبیر دیگری داشت با نمره ناپلئونی پاس کرده بودم. اما سال سوم درس محاسبات فنی 2 را که سخت تر هم بود با نمره 19.5 پاس کردم. همیشه اشتیاق داشتم برای رفتن سرکلاس درسش. همیشه قسمتی از کلاس درسش برای من درس زندگی بود. حضور تو کلاس اون باعث می‌شد که چشم انداز ایجاد کنم برای خودم. میل به رشدُ که آن موقع بیشتر تحصیلی بود در من فوران میکرد. مهندس من رو شیفته خودش کرده بود. اواخر سال سوم که شد مشاوره بهمون داد برای شرکت در کنکور سراسری فنی. خیلی خوب بود آن دوران. در ذهن من هیچ چیزی نبود جز الگویی که برای خودم قرار داده بودم و هدفی که داشتم؛ الگوی من معلمم بود و هدفم رسیدن به سطح او…

در آن دورانُ در آن مدرسه که اوضاع تربیتی و پرورشی جالبی نداشت حضور همچین شخصیتی جزو لطف های خداوند بود برای من و بقیه همکلاسی‌ها( هنرستان ها در زمان ما همیشه معروف بودند به محل حضور دانش آموزان لات و لوت.. 🙂 ) هر روز ساعت 2 بعد از ظهر که کلاس هنرستان تعطیل می شود بلا استثناء جلوی در هنرستان معرکه دعوایی به پا بود.

مهندس اسفندیاری، به ما، نگاه جدید کرد، جایگاه جدیدی داد. او سرکلاس برخلاف بقیه معلمان، با ما صحبت می کرد، نظر می خواست، به ما اهمیت می داد. با ما از تز کارشناسی ارشدش صحبت می کرد. مسائل علمی بالاتر از سطح خودمان را در میان میگذاشت. از مسائلی با ما صحبت میکرد و نظر میخواست که آن زمان برای ما خیلی مهم به حساب می آمد و این به ما احساس جایگاه داشتن و ارزشمندی میداد، که به نظرمان در نظر بقیه معلمان نداشتیم. بقیه معلمان به ما به چشم، از زیر کار در رو، سرکش، غیر قابل احترام و.. نگاه می کردند. حضور ایشون باعث شد که از کلاس سی نفری ما 15 نفر وارد مرحله تحصیلات دانشگاهی شوند. این عدد در سالهای قبل معمولا زیر پنج نفر بود*!

سال اول دانشگاه، ترم اول درسی داشتیم با عنوان علم مواد، که نسبتا پیچیده بود. ولی بخت یار بود یکی از آن شخصیت های تاثیر گذار شده بود استاد این درس. واقعا وقتی درس میداد با عشق کارش را انجام میداد. من رو بقدری علاقمند به این درس کرده بود که من در آن درس برخلاف همه همکلاسی ها که به جزوه کلاسی اکتفا می کردند، یک کتاب قطور علم مواد تویسرکانی را که مرجع درس بود را خریدم و مطالعه کردم. این باعث شده بود که همیشه حداقل تا یک ربع بعد از ساعت کلاس می ماند تا به سوالات من جواب بدهد. یک روز سرکلاس برامون صحبت کرد، از داشتن هدف، از خواستن، از قدرت انگیزه و اراده انسان. یک جمله اش نشست در ذهن من و برایم الهام بخش شد و اون اینکه: “آدم وقتی تصمیم می گیره به هدفی برسه، کاری رو انجام بده، و عزم اش رو جذب می کنه برای اون این عزم جذب کردن یعنی همراه کردن یاری تمام کائنات با خود برای رسیدن به آن هدف.” این مفهموم برای منِ آن زمان الهام بخش بود. اینکه وقتی من تصمیم می گیرم برای هدفی تنها نیستم، اراده کائنات و هستی که هم همراه من است و واقعا قوت قلبی بود برای من در ادامه مسیرم- مفهوم الهام بخشی که باعث شد من عذر همه کمبودها و محرومیت هایی که در زندگی داشتم را کنار بگذارم و آنها را فقط مناسب بهانه های ادمی که نخواسته است بدانم. در آن مرحله از زندگی، آن استاد، باعث شد جهان بینی من رشد کند، سطح دغدغه هایم رشد کند، نوع نگاهم، رفتارم رشد کند. آن استاد، من رو وارد فاز جدیدی از تفکر و رشد خواهی کرد

و دیگر، همین تابستان گذشته، در حال بازگشت ماموریت کاری از کشور دانمارک و کاملا تحت تاثیر سطح صنعت، رفاه و زندگی که در شهر کپنهاگن جاری بودم. از فرودگاه امام تا منزل اسنپ گرفتم، و از آن زمان هایی بود که تنها کاری که میخواستم بکنم خیره شدن از پنجره ماشین به افقم بود و فرو رفتن در سوال همیشگی و تکراری ما ایرانیان ، اینکه ما چگونه ما شدیم؟ راننده مرد میانسالی بود که بازنشسته یکی از ارگان های نظامی بود. تا همدیگر را پیدا کنیم 10 دقیقه ای طول کشید. تو این فاصله راننده های دیگر که در انتظار گرفتن مسافر بودند با پیشنهاد قیمت یکسان، سعی در ترقیب کردن من داشتند برای کنسل کردن اسنپ و سفر با استفاده از تاکسی آنها- فریاد تاکسی ها و جنگ راننده ها برای گرفتن مسافر مثل پتکی بود تو سر من تحت تاثیر تازه از فرنگ برگشته! وقتی پیداش کردم از همان اول که سوار شدم سلام و احوالپرسی گرمی کرد. من هم شرح ماجرای همکارانش رو برایش گفتم. برخلاف انتظارم شروع نکرد به گلایه و غر زدن فحش فضاحت به مملکت و دولت و… آی که ما مردم ایران فلانیم ما بهمانیم و هر آنچه بر سرمان بیاید حقمان است و… از این صحبت های رایگانی که شاید خیلی می شنویم و خودمان هم گاهی به کار میبریم. از عکس العملش فهمیدم که با آدم متفاوتی طرفم. چند جمله ای بین ما رد و بدل شد و هر آنچه من گفتم در پاسخ دیدم که او دنیایی گسترده تر از من دارد، تحلیلی، درکی و نگاهی متفاوت و جالب اینکه تجاربی داشت که به عنوان مصداق برای صحبت هاش می آورد. من فهمیدم با چه کسی طرف هستم ساکت شدم و ترجیح دادم مابقی مسیر را فقط گوش کنم.

دو تا از تجربه های الهام بخشش را برایم تعریف کرد، در پایان تعریف تجربه و سرگذشت اولش موضوع را ختم کرد به این گفته؛ که رفتار سازنده دیدن زندگی آدم رو می سازه و در پایان تعریف ماجرا و تجربه دوم حسن ختامش را رساند به اینکه؛ گفتار سازنده هم زندگی آدم رو می سازه. و توضیح داد که چگونه این دو اتفاق مسیر زندگی اش رو اصلاح و تغییر داده است.

اینکه یک فرد چقدر می تونه پخته باشه برخلاف قضاوت های از روی ظاهر من، منی رو که تقریبا فقط انتظارم این بود که ماشین کولری مناسب داشته باشد تقریبا شوکه کرده بود. اینکه این فرد چقدر مهارت کلامی و صبحت کردن و مهم تر از همه اینکه چقدر هوشیار بوده در درس گرفتن از تجربه و سرگذشت هاش و آدم های پیرامونش، برایم الهام بخش بود. من این دوجمله او را در همان لحظه یادداشت کردم که همیشه این دو مورد را یادم باشد که رفتار و گفتار من می تواند تا چه اندازه تاثیری بر روی زندگی کسی داشته باشد. بعد، الهام گرفتن برای نوشتن تجاربم، برای هوشیار بودن در طول روز، برای دقت کردن برای به خاطر سپردن…

و این روزها، یک منبع الهام بخش دیگری دارم و آن هم خانم دکتر هستند. اینکه در جامعه ای که حداقل نیمی از زنانش جامعه را مقصر نداشته هایشان، ندانسته هایشان و حتی محرومیت هایشان می دانند، چگونه یک زن، اینگونه تاثیر گذار ظاهر می شود. فارغ از همه آموخته های کلاسیک ارائه شده در کلاس ها، اینکه با وجود همه این شرایط محدود کننده، مشقت ها و رنج ها-که گاها جسته و گریخته در کلاس ها به آنها شاره کرده است- از آنها عبور کرده و خود را به این مرحله رسانده برای من واقعا الهام بخش است.


*  متاسفانه مهندس اسفندیاری مدتی پیش در اثر یک حادثه درگذشتند، روحشان شاد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *